...نمیدانم از کجا شروع
کنم؛ مدت زیادی است که قلم به دست نگرفتهام، تمام وجودم میلرزد، مانند کودکی میمانم
که برای اولین بار از آغوش پدر و مادرش رها میشود تا چند قدمی بر روی زمین با
پاهای کوچکش راه رود ... کودکی که برای اولین بار میخواهد طعم امتحان را به
تنهایی بچشد ....
هوا بارانیست و من همچون همیشه در کنار پنجره نشسته
و به آسمان خیره شدهام....به تو میاندیشم... انگار دارم قطرات باران را که با
نرمی خاص خود بر صورت آدمی مینشیند، احساس میکنم....اما این احساس طولانی نیست؛
چون میخواهم با تمام وجود برایت بنویسم...میخواهم چشمانم را ببندم و به تو
بیندیشم و تو را در کنار خود احساس کنم...میدانم بیشک احساس خوبی است.
این تنها راهی است که میتوانم به خود آرامش دهم... تو
در آن سمت رود هستی و من این سمت...دوری و غربت تمام وجودت را تسخیر کرده... تو با
مشکلاتت دست و پنجه نرم میکنی و چه دانی که درونم چه میگذرد... زندگیام همانند
شمعی شده که با شعلۀ خود آرام آرام میسوزد و میسوزد... تنها یادگاریات برای من
خانۀ پدریات است که هرز چندگاهی در آنجا به آرامش میرسم، وقتی وارد خانه میشوم
هنوز بوی تو را در خانه احساس میکنم، اما بدان که این خانه رنگ و روی قدیم را
ندارد ولی همین برایم بس است.
وقتی دلتنگت میشوم، به هر بهانهای وسط اتاق کوچکت قرار میگیرم و
با تمام وجود تو را در آغوش میگیرم. چشمانم را چند صباحی میبندم و میبینم که تو
روبهرویم ایستادهای؛ احساس میکنم در کنارم هستی و من به هیچ چیز دیگر نیاز
ندارم... مثل همیشه با سکوتت حرفهایت را به من میزنی؛ حرفهایی که فقط باید از
چشمانت خواند .... چشمانت بیانگر تمام احساسات و عواطف تو هستند؛ چشمانی که اگر
نباشند دیگر چگونه سخن میگویی، نمیدانی چه لحظات خوبی است! آرامش تمام
وجودم را فرا گرفته ...
...نمیدانم از کجا شروع
کنم؛ مدت زیادی است که قلم به دست نگرفتهام، تمام وجودم میلرزد، مانند کودکی میمانم
که برای اولین بار از آغوش پدر و مادرش رها میشود تا چند قدمی بر روی زمین با
پاهای کوچکش راه رود ... کودکی که برای اولین بار میخواهد طعم امتحان را به
تنهایی بچشد ....
هوا بارانیست و من همچون همیشه در کنار پنجره نشسته
و به آسمان خیره شدهام....به تو میاندیشم... انگار دارم قطرات باران را که با
نرمی خاص خود بر صورت آدمی مینشیند، احساس میکنم....اما این احساس طولانی نیست؛
چون میخواهم با تمام وجود برایت بنویسم...میخواهم چشمانم را ببندم و به تو
بیندیشم و تو را در کنار خود احساس کنم...میدانم بیشک احساس خوبی است.
این تنها راهی است که میتوانم به خود آرامش دهم... تو
در آن سمت رود هستی و من این سمت...دوری و غربت تمام وجودت را تسخیر کرده... تو با
مشکلاتت دست و پنجه نرم میکنی و چه دانی که درونم چه میگذرد... زندگیام همانند
شمعی شده که با شعلۀ خود آرام آرام میسوزد و میسوزد... تنها یادگاریات برای من
خانۀ پدریات است که هرز چندگاهی در آنجا به آرامش میرسم، وقتی وارد خانه میشوم
هنوز بوی تو را در خانه احساس میکنم، اما بدان که این خانه رنگ و روی قدیم را
ندارد ولی همین برایم بس است.
وقتی دلتنگت میشوم، به هر بهانهای وسط اتاق کوچکت قرار میگیرم و
با تمام وجود تو را در آغوش میگیرم. چشمانم را چند صباحی میبندم و میبینم که تو
روبهرویم ایستادهای؛ احساس میکنم در کنارم هستی و من به هیچ چیز دیگر نیاز
ندارم... مثل همیشه با سکوتت حرفهایت را به من میزنی؛ حرفهایی که فقط باید از
چشمانت خواند .... چشمانت بیانگر تمام احساسات و عواطف تو هستند؛ چشمانی که اگر
نباشند دیگر چگونه سخن میگویی، نمیدانی چه لحظات خوبی است! آرامش تمام
وجودم را فرا گرفته ...
وقتی دلتنگت میشوم، به هر بهانهای وسط اتاق کوچکت قرار میگیرم و با تمام وجود تو را در آغوش میگیرم. چشمانم را چند صباحی میبندم و میبینم که تو روبهرویم ایستادهای؛ احساس میکنم در کنارم هستی و من به هیچ چیز دیگر نیاز ندارم... مثل همیشه با سکوتت حرفهایت را به من میزنی؛ حرفهایی که فقط باید از چشمانت خواند .... چشمانت بیانگر تمام احساسات و عواطف تو هستند؛ چشمانی که اگر نباشند دیگر چگونه سخن میگویی، نمیدانی چه لحظات خوبی است! آرامش تمام وجودم را فرا گرفته ...
اما این احساسها فقط برای لحظههایی کارساز هستند، این رویاهای
کوچک به پایان میرسند و من چشمانم را باز میکنم و تو در کنارم نیستی.... میدانم
دیگر احساس میکنی در زندگی تو ردپاهای من در کنار تو نیستند و در دشت بزرگ زندگی
به تنهایی قدم میزنی... اما بدان که من همیشه و همه جا به یاد تو و در کنار تو
هستم و به تو مینگرم... در روزهای سخت زندگی، گرمایی که احساس میکنی گرمای وجود
من است که دوش به دوش تو مقابل سختیهایت میجنگم ...
No comments:
Post a Comment