Wednesday, 23 July 2014

Հպարտ եմ իմ հայրիկով

Երբ փոքր էի, պապաս անընդհատ ինձ խորհուրդներ էր տալիս: էն կարգի որ այն ժամանակ իմ մտքում դրանց՝ «քարոզ» էի համարում: Մեկ-մեկ ներվայնանում էի դրանցից...
Անցավ ժամանակները ու ինձ բախտ վիճակվեց միայնակ ապրել ու ինքս ինձ ավելի լավ ճանաչեմ, հասկանամ թե իրականում ինչ եմ ուզում այս կյանքում...
Ճիշտ է՝ այն ժամանակ պապայի ասած խոսքերը շատ ծանր էի տանում կամ լուրջ չէի ընդունում, բայց մեկա տպագրվում ու ձեվակերպվում էին իմ մտքում, առանձ հասկանալով թե Իրականում ինչ են դրանց հիմնական իմաստը:

Tuesday, 1 July 2014

تو نیکی کن و در دجله انداز ....

روزی روزگاری پسرك فقیری زندگی می كرد كه برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می‌كرد.از این خانه به آن خانه می‌رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد. روزی متوجه شد كه تنها یك سكه 10 سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود كه شدیداً احساس گرسنگی می‌كرد. تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا كند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد. دختر جوان و زیبائی در را باز كرد. پسرك با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و بجای غذا، فقط یك لیوان آب درخواست كرد. دختر كه متوجه گرسنگی شدید پسرك شده بود بجای آب برایش یك لیوان بزرگ شیر آورد. پسر با طمانینه و آهستگی شیر را سر كشید و گفت : چقدر باید به شما بپردازم؟. دختر پاسخ داد: چیزی نباید بپردازی. مادر به ما آموخته كه نیكی ما به ازایی ندارد*. پسرك گفت: پس من از صمیم قلب از شما سپاسگزاری می‌كنم.

سالها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد. پزشكان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز، متخصصین نسبت به درمان او اقدام كنند.

دكتر هوارد كلی، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد. هنگامی‌كه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید. بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بیمار حركت كرد. لباس پزشكی اش را بر تن كرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد. در اولین نگاه اورا شناخت.

SIX rules to success

   And, of course, people ask me all the time, they say to me, (what is the secret to success?) 1-   TRUST YOURSELF But...