...نمیدانم از کجا شروع
کنم؛ مدت زیادی است که قلم به دست نگرفتهام، تمام وجودم میلرزد، مانند کودکی میمانم
که برای اولین بار از آغوش پدر و مادرش رها میشود تا چند قدمی بر روی زمین با
پاهای کوچکش راه رود ... کودکی که برای اولین بار میخواهد طعم امتحان را به
تنهایی بچشد ....
هوا بارانیست و من همچون همیشه در کنار پنجره نشسته
و به آسمان خیره شدهام....به تو میاندیشم... انگار دارم قطرات باران را که با
نرمی خاص خود بر صورت آدمی مینشیند، احساس میکنم....اما این احساس طولانی نیست؛
چون میخواهم با تمام وجود برایت بنویسم...میخواهم چشمانم را ببندم و به تو
بیندیشم و تو را در کنار خود احساس کنم...میدانم بیشک احساس خوبی است.
...نمیدانم از کجا شروع
کنم؛ مدت زیادی است که قلم به دست نگرفتهام، تمام وجودم میلرزد، مانند کودکی میمانم
که برای اولین بار از آغوش پدر و مادرش رها میشود تا چند قدمی بر روی زمین با
پاهای کوچکش راه رود ... کودکی که برای اولین بار میخواهد طعم امتحان را به
تنهایی بچشد ....
هوا بارانیست و من همچون همیشه در کنار پنجره نشسته
و به آسمان خیره شدهام....به تو میاندیشم... انگار دارم قطرات باران را که با
نرمی خاص خود بر صورت آدمی مینشیند، احساس میکنم....اما این احساس طولانی نیست؛
چون میخواهم با تمام وجود برایت بنویسم...میخواهم چشمانم را ببندم و به تو
بیندیشم و تو را در کنار خود احساس کنم...میدانم بیشک احساس خوبی است.
